دوشنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۷
صفحه اصلی » تئاتر و سینما » فصل دوم سریال وست ورلد

فصل دوم سریال وست ورلد

حالا که فصل دوم سریال وست ورلد ( Westworld) تمام شده، بیایید فروید، نیچه و داروین را تصور کنیم که دو سال است شنبه شب ها روی کاناپه ای منتظر می نشینند تا برفکِ پُرصدای HBO باز شده و قسمت جدید سریال شروع شود. داروین روی شانه ی نیچه می زند و می گوید: ببین پسرجان، من بودم که توی کله ی شما انداختم انسان فقط یک گونه ی جانوری است. وگرنه چه کسی می توانست با این میزبان ها همذات پنداری کند؟» فروید کلافه است و هر چند دقیقه نفسی بیرون می دهد و می گوید: باشد که «دلوریس» خودش را پیدا کند. کسی که او را انقدر باهوش ساخته ظالم است اگر «خودآگاهی» را از او دریغ کند.
و نیچه که تا پایان فصل اول سکوت کرده بود در آخرین قسمت، فنجان قهوه اش را که سرد شده به گوشه ای پرت می کند می گوید: خدا مرد، حالا وقتِ خودآگاهیِ این موجودِ بی نواست فرویدِ عزیز.
فروید و نیچه فهمیده بودند که انسان نه با فلسفه، نه دین و نه علم، که با داستان یا روایت زندگی می کند و هر کدام برای شکستنِ ابر روایت هایی که بر ذهن ما حاکم بودند خرده روایت هایی مبتنی بر دانش بشری ساختند.
آدم هرچه در زندگی پیش تر می رود، بیشتر از خودش می پرسد «ما مختاریم یا مجبور؟». منظور از «ما» همان موجودی است که هر صبح که از خواب بیدار می شویم، چارلز داروین ماهیت اش را از اشرف مخلوقات به یک گونه ی جانوری پایین می کشد. «وست ورلد» همین داستان را روایت می کند: تقابلِ گونه ای که ما باشیم در برابر گونه ی هوشمندِ دیگری که خودمان ساخته ایم: فقط برای بازی و سرگرمی. این همان نگرشی است که یونانی های باستان به داستان آفرینش داشتند و حتی مسیحیت سخت گیر قرون وسطی هم نتوانست آن را از ذهن غربی ها پاک کند. اما بیش از یک قرن پس از فروید و نیچه، در «وست ورلد» دکتر «فورد» که این بازی را اختراع کرده به یکی از مخلوقات اش می گوید: انسان همه ی رقیب هایش را شکست داده. می دانی «ما» چه بر سر نئاندرتال ها آوردیم؟ خوردیمشان.» و در جایی دیگر به همان مخلوق می گوید: ما انقدر پیشرفت کرده ایم که یکی مثل خودمان را ساخته ایم. می دانی این یعنی چه؟ به آخر خط رسیده ایم.» و این تلخ ترین خودآگاهی ایست که بشر می توانست به آن برسد. به تلخی بشارت های نیچه.
اینکه خیلی از تماشاگران سریال وست ورلد خود را جای «میزبان»ها می گذارند نه فقط به خاطر هم ذات پنداری دراماتیک با آن هاست. واقعیت این است بعد از داروین و نیچه و فروید ما هنوز به خودآگاهی ای که آن ها وعده داده بودند نرسیده ایم، و این سریال واکنشی داستانی است به کلافگی انسان از این جهل. «جاناتان نولان» که بهترین فیلم نامه های چند دهه ی اخیر را نوشته، جی جی آبرامز که «لاست» را ساخته بود و «لیزا جوی» همسرِ شاعر و داستان سرای جاناتان نولان که خالق این سریال است، تمام تلاششان را می کنند تا با تصویر کردن چند روایت تو در تو، ساختارهای روایی ذهن مخاطب را بشکنند و او را تشویق به پیدا کردنِ «خود» کنند. همان چیزی که سقراط ۲۵قرن پیش توصیه کرده بود: خودت را بشناس.
ما جواب جبر و اختیار را نمی دانیم و انگار هیچ وقت نخواهیم فهمید. ولی همین روزها شاهدِ پیش بینی یک بازی ۲۲نفره توسط یک کاربر ایرانی بودیم که با استفاده از برنامه های شبیه ساز (با بررسی همه ی احتمال ها) گل به خودی مراکش در دقایق پایانی را پیشبینی کرد. پس چطور بعد از پایان فصل دوم «وست ورلد» خودمان را جای میزبان ها نگذاریم و برای آگاهی از «خود» تلاش نکنیم؟

نوشته: مهدی شهسوار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *